رفتن به بالا
  • جمعه - 8 نوامبر 2019 - 20:05
  • کد خبر : ۵۸۰۱
  • چاپ خبر : ما روزی صد بار می سوزیم
صورت های سوخته و تلخی های بی پایان؛یک قربانی اسیدپاشی:

ما روزی صد بار می سوزیم

گزارش صدای اصلاحات – “خفته‌ ها زنگ چیز خوبی نیست – شیشه ‌ها سنگ چیز خوبی نیست – وصله‌ ها را به من بچسبانید – به شما انگ چیز خوبی نیست – دختری بی صورت از آینه گذشت – آدم ها بدانید اسید چیز خوبی نیست” این شعری است که الهام سی ساله که نیمی […]

گزارش صدای اصلاحات – “خفته‌ ها زنگ چیز خوبی نیست – شیشه ‌ها سنگ چیز خوبی نیست – وصله‌ ها را به من بچسبانید – به شما انگ چیز خوبی نیست – دختری بی صورت از آینه گذشت – آدم ها بدانید اسید چیز خوبی نیست” این شعری است که الهام سی ساله که نیمی از صورتش را با باند پوشانده و با بغضی در گلو در تلاش برای سخن گفتن است می خواند. او نه ماه پیش قربانی اسیدپاشی شده و با بیان اینکه پس از وقوع این حادثه، زمان برای او ایست کرده بود گفت:” هجده سالم بود که ازدواج کردم و توی بیست و یک سالگی مادر شدم.

بعد از ده سال، تو بیست و هشت سالگی به صورت توافقی از همسرم جدا شده و حضانت پسرم رو به عهده گرفتم، با اینکه وضعیت مالی خوبی نداشتم. بعد از مدتی تونستم شغلی برای خودم پیدا کنم و از یه زن سرخورده به زنی شاد و پرانرژی تبدیل بشم. چرا که سعی کردم زندگیم رو از نو بسازم و دیگه آدم بی هدفی نبودم.

سخت کار می کردم و چون خودم رو پیدا کرده بودم، روزهای طلایی ای رو پیش روم می دیدم. بهار، تابستون و پاییز ۱۳۹۷ گذشت، تا اینکه تو زمستون این سال، در حالی که خودم رو برای تولد سی سالگیم آماده می کردم، تو بهمن ۱۳۹۷ با اسید سوختم.

” الهام با همان لحن سوزناک خود با اشاره به اینکه زندگیش قبل از این واقعه چهره دیگری داشت و پس از آن تغییری اساسی کرد افزود:” قبل از اینکه با اسید بسوزم می خندیدم.

ساز می زدم و می رقصیدم ولی درست تو نیمه بهمن پارسال من دیگه نمی خندیدم، چون اسید لبخندم رو شسته بود. دیگه ساز نمی زدم، چون انگشتی برام نمونده بود.

دیگه نمی رقصیدم، چون پایی برام باقی نبود. چند روز دیگه تولدم بود ولی دیگه تولدی در کار نبود. دیگه هیچ انگیزه ای برام نمونده بود. دیگه زمان برام متوقف شده بود و با شوکی بزرگ مواجه شده بودم.

” وی در ادامه با اشاره به آمار هفتاد نفره ای که در هر سال، قربانی اسیدپاشی می شوند خاطر نشان کرد:” وقتی متوجه شدم که مجازات اسیدپاشی تشدید شده با حسرت آرزو کردم که ای کاش این قانون زودتر تصویب می شد که شاید ده ها زن و مرد دیگه مثل من تو اسید نمی سوختن.

اگه خرید و فروش، حمل و نگهداری اسید جرم بود، اگه اسید یه سلاح قتل شناخته می شد و اگه فکری به پیشگیری از این خشونت می کردن، شاید الان چشمای نرگس می دید و من و زینب هم تو خونه کنار خونواده مون بودیم و تو این موقعیت قرار نمی گرفتیم.

به هر حال ما آرزو می کنیم که آخرین قربانیای اسیدپاشی باشیم و جمع ما هیچ وقت بزرگتر نشه. همه ما آرزو داریم که آخرین نفر باشیم؛” آرزوی هفده ساله هم از دیگر بزه دیدگانی است که در سال ۱۳۸۹ به همراه مادرش توسط زن دایی خود، مورد حمله قرار گرفته و جزو کم سن و سال ترین آسیب دیدگان این خشونت است که با اشاره به روزهای سختی که گذرانده و به بدترین ایام عمرش تبدیل شده است اذعان کرد:” هیچ وقت نمی تونم اون روزا رو فراموش کنم و بعضی از دردای اون روزا تا سالیان سال با من خواهد بود.

من و مادرم قربانی کینه و خشم زن دایی ام شدیم. چهل روز تمام به جای اینکه مدرسه برم، تو بیمارستان بستری بودم و شور و شوق کودکیم رو تو اتاق عمل ها گذروندم.

” وی در ادامه گفت:” من با کمک خونواده ام سعی کردم زندگیم رو بسازم ولی تاثیرات مخرب اسید رو توی زندگیم احساس می کنم.

رفتارهای همکلاسیام و حتی والدین اونا برام آزاردهنده بود و می تونم بگم خیلی از دردایی که تو این سال ها کشیدم غیرقابل بیانه. به هر حال من تلاش کردم که پیامدای این حادثه، خیلی باعث آزارم نشه و حرفا و قضاوتای مردم برام اهمیتی نداشته باشه.

البته که خونواده هم تا رسیدن به این مرحله همیشه در کنارم بودن.

” آرزو در پایان ضمن تاکید بر لذت بخشش افزود:” آرزو می کنم که هیچ وقت این عمل تکرار نشه و به جای تشدید مجازات و قصاص اسیدپاشی، این مقوله ریشه کن شه و همه تو تحقق این امر تلاش کنن. من معتقدم که قصاص راه حل این خشونت نیست و این پدیده رو شدت می بخشه.

بنابراین من بخشیدم و لذت بخشش رو ترجیح دادم.” محسن سی و نه ساله هم از دیگر قربانیان اسیدپاشی است که در سی و سه سالگی با اسید سوخته و ضمن بیان اینکه زنان قربانیان اصلی این پدیده هستند ولی او به همراه بابا، اکبر، امیررضا و دیگران از این مقوله بی نصیب نمانده اند گفت:” اولین باری که گفتگوی یه قربانی اسیدپاشی رو خوندم خیلی متعجب بودم. اون گفته بود که صورتم رو گم کرده‌ ام.

ساعت ‌ها فکر می ‌کردم که این جمله یعنی چی؟ معنای حرفش رو نفهمیدم تا اینکه چند سال بعد، این اتفاق برای خودم افتاد. همون شد که فهمیدم چهره انسان هویت اونه و افراد از روی چهره، همدیگه رو قضاوت می کنن.

شاید باورش دشوار باشه که گاهی، آدما نمی‌ تونن سن واقعی ما رو حدس بزنن و گاهی، ما تو معرفی خودمون می‌ مونیم. من توسط همکارم علاوه بر اسید، با چاقو هم مورد حمله قرار گرفتم و بعد از اون فاجعه، کاملا به آدم دیگه ای تبدیل شدم.

طوری که تفاوتم با اون کسی که قبل از اسیدپاشی بودم از زمین تا آسمون شد؛ تا قبل از اون نمی ‌دونستم زندگی دوباره و تحول یه انسان به چه معنایی هست اما بعد از اون اتفاق، مفهومش رو به طور کامل درک کردم.” او در ادامه با اشاره به برچسب زنی دیگران و نگاه آزاردهنده آنها اظهار کرد:” تا مدت ها مثل همه قربانیا که بعد از این اتفاق به خودشون و وضعیتی که گریبانشون رو گرفته فکر می کنن، درگیر خودم بودم. درگیر روند درمان و جراحی های پی در پی؛ همچنین دائما خبر اسیدپاشی های دیگه ای رو می ‌شنیدم که لرزه به بدنم مینداخت و هر خبر تازه ‌ای از این عمل وحشیانه به تلخ ترین حادثه زندگیم تبدیل می شد.

” او در پایان با ابراز امیدواری در راستای کاهش اسیدپاشی اذعان کرد:” تا قبل از شروع فعالیت انجمن حمایت از قربانیان اسیدپاشی هیچ پشتیبانی نداشتیم و حتی بعضی از بزه دیده ها ناشناخته می موندن؛ ولی با راه اندازی این انجمن، سعی کردیم دور هم جمع بشیم و بخشی از هویت سوخته قربانی ها رو بهشون برگردونیم و اونا رو از انزوا و خونه نشینی نجات بدیم.

امروز علاوه بر بودن در کنار هم، اقدامات فردی قابل توجهی به قربانیان ارائه شده و در کنار تصویب تشدید مجازات اسیدپاشی به کمک مجلس شورای اسلامی، دنبال منع خرید و فروش اسید هستیم. البته این اقدامات برای خودمون نیست بلکه برای جامعه و دیگرانه.

برای اینه که این حادثه تکرار نشه و هر روز قربانی جدیدی زنگ انجمن ما رو به صدا درنیاره. ما سوختیم اما دلمون نمی‌ خواد فرد دیگه ای تو اسید بسوزه.

اسید فقط یه بار ما رو نسوزونده بلکه ما روزی صد بار می ‌سوزیم و اسید هر روز ما رو می ‌کشه و زنده می کنه. ما درد ده ‌ها عمل جراحی رو به جون خریدیم و دیگه نمی خوایم کسی به جمع قربانیای این مسئله اضافه بشه.

می‌ خوایم خرید و فروش اسید محدود شه به خاطر اون بچه یازده ساله‌ ای که تو اسلام آباد کرمانشاه قربانی اسیدپاشی شد.

” در ادامه زهرا، همسر محسن در حالی که بغض گلویش را می فشرد با اشک هایی که از چشمانش جاری می شد گفت:” روزی که محسن از خونه بیرون رفت، مردی پرانرژی با نود کیلو وزن بود و بعد از چهار ماه که تو کما بود در حالی به خونه برگشت که وزنش به چهل کیلو رسیده و تمام بدنش باندپیچی شده بود؛ مردی که خیلی قادر نبود کارهای روزمرش رو انجام بده و دخترش علاوه بر اینکه نمی تونست پدرش رو از بین باندها بشناسه، از اون می ترسید!

اسید فقط یه نفر رو قربانی نمی‌ کنه بلکه یه خونواده رو هدف می گیره.

هیچ وقت روزایی رو که باید برای دخترم مادری می کردم اما تو شرایط نامناسب روحی، پشت درای اتاق عمل تو بیمارستان بودم رو فراموش نمی کنم.

” وی ادامه داد:” من مجبور بودم به تنهایی تصمیمای مهم زندگیم رو بگیرم. تصمیم گرفتم که خونه و هر چیزی که داشتیم رو بفروشم تا فقط محسن زنده بمونه.

دخترم هم تو وضعیت روحی وخیمی قرار داشت و دائما با کابوس اسیدپاشی درگیر بود. همچنین برچسب زنی ها و قضاوتای اطرافیان هم باعث آزار ما بود.

” او گفت:” دخترم توی همون روزا به مدرسه رفت و قبل از هر چیز الف اسید رو یاد گرفت. روزای طولانی بیمارستان گذشت و محسن تونست به آدم نیرومندی تبدیل بشه ولی رنج های این درد هنوز هم رهاش نکرده؛ شبایی بود که از خواب با فریاد بیدار می شد و از کابوسای این اتفاق واهمه داشت. آرزوم فقط اینه که فکری برای این تلخی های بی پایان بشه…”

این ها تنها بخشی از دردها و آلام قربانیان این پدیده شوم و مذموم است و اگر صحبت های دیگر بزه دیدگان این پدیده شنیده شود، قطعا بسیار حزن انگیزتر و غیرقابل تحمل تر خواهد بود.

گفته هایی که برخی مواقع باورکردنی نیست و حتی شنیدنش هم دشوار؛ شنیدن ماجرای زندگی اینان دل سنگ ترین انسان ها را هم منقلب خواهد کرد. به امید روزی که این عمل به کلی ریشه کن شود و آن روزی فرا برسد که آمارش به صفر برسد…

اخبار مرتبط


ارسال دیدگاه


تبلیغات