رفتن به بالا
  • سه‌شنبه - 3 دسامبر 2019 - 14:12
  • کد خبر : ۵۹۶۶
  • چاپ خبر : آشغال های دوست داشتنی!
ما هر روز در بین کثافات، کاسبی می کنیم؛

آشغال های دوست داشتنی!

نامش حسن است. بیست و چهار ساله و اهل هرات افغانستان. در یکی از شهرهای مرزی به نام غوریان بزرگ شده و به قول خودش برای کاسبی به ایران مهاجرت کرده است. لهجه دلنشینی دارد و از ظاهرش پیداست که از جوانان با معرفت روزگار است. گویا سال گذشته از طرف ماموران انتظامی به جرم […]

نامش حسن است. بیست و چهار ساله و اهل هرات افغانستان. در یکی از شهرهای مرزی به نام غوریان بزرگ شده و به قول خودش برای کاسبی به ایران مهاجرت کرده است. لهجه دلنشینی دارد و از ظاهرش پیداست که از جوانان با معرفت روزگار است. گویا سال گذشته از طرف ماموران انتظامی به جرم زباله گردی به کشورش بازگردانده شده و از یک ماه پیش دوباره به تهران آمده و در محله ای در منطقه سیدخندان مشغول زباله گردی است. حسن می گوید:” الان کاسبی من تو این محله است. پارسال تو خیابون پالیزی نزدیکای سهروردی کاسبی میکردم که یه دفعه چند تا مامور اومدن و میخواستن بهم دستبند بزنن. بهشون گفتم که هر جا بخواین باهاتون میام. نمیخواد دستبند بزنین بهم. رفتم کلانتری و از شانس بدی که دارم فرستادنم مرز. همون شهر مرزی خودمون. خلاصه از نون خوردن ما رو انداختن و الان یه ماهی میشه که دوباره اومدم تهران که کار کنم.” از سختی های کار در هوای سرد شهر از او می پرسم که ادامه می دهد:” ما سرما و گرما نداریم. توی این آشغالا دنبال دورریزا میگردیم که بتونیم یه لقمه نون دربیاریم. خدا شاهده که بی انصافا اصلا هوای ما رو ندارن و هر کیلویی از این چیزای جمع شده ای که گونی میکنیم رو پونصد تومن میخرن. ولی سردسته ها وضعشون خیلی خوبه. اونا واقعا میلیاردی جمع میکنن.” به دستانش که نگاه می کنم سرخی رنگ پوستش که در لا به لای ترک های روی دستش نمایان شده آزرده ام می کند. احساس می کنم که خوشحال است از این که یک نفر پیدا شده که با او حرف می زند. می پرسم که چه چیزهایی در میان زباله ها می یابد که در پاسخ می گوید:” آشغال اسمش روشه. تو سطلا که چیز خوب پیدا نمیشه. همش کثافت و آلودگیه. ما هر روز از بین همین کثافتا پول درمیاریم. همه جور چیزی تو این سطلا پیدا میشه و ما هم میگردیم و گونیا رو پر میکنیم.” دستکش خود را در می آورد و با نشان دادن دستانش می گوید:” باز خوبه که ما دستکش داریم. به خدا اینا رو تازه خریدم. وگرنه هزار جور مریضی میگیریم. خیلیا هم رعایت نمیکنن. برمیدارن شیشه شکسته یا ظرف ترک دار رو میندازن تو سطل. من خودم پارسال دستم از این جا تا این جا جر خورد!” دوست دارد تمام درد دل هایی را که در این سال ها نتوانسته با کسی در میان بگذارد را یک جا به من بگوید. سعی می کنم که با دقت و البته محبت صحبت هایش را گوش کنم و بعد پاسخ دهم. در ادامه می گوید:” والا ما کاری با این مامورا نداریم. بعضیا میان و گیر میدن. میخوان ما رو از نون خوردن بندازن. ما که کاسبی میکنیم و کارمون اینه. دیگه با آشغالا چی کار دارین آخه؟” به چشمانم زل زده و ادامه می دهد:” یه روز یه خانومی اومد و کثافت بچه رو انداخت زیر ماشین. بهش گفتم که این چه کاریه؟ خب من چند ساعت این جا کار میکنم و میرم ولی شماها این جا زندگی میکنین. ضررش هم برای خودتونه که جوابم رو نداد و رفت. والا ما هم از کثافت خوشمون نمیاد ولی از ناچاری این کارا رو انجام میدیم. ما هم تمیزی رو دوست داریم و نمیخوایم مریض بشیم.” قبل از خداحافظی از او می خواهم که تکه آهنی را که مدت هاست در گوشه ای از میدان رها شده را هم امشب با خود ببرد که می گوید:” نمیبرم؛ چون نمیدونم صاحبش کیه. اگه طلا هم باشه امکان نداره بهش دست بزنم. ما از پنج بعدازظهر تا سه نصفه شب جون میکنیم و پول حلال درمیاریم. خدا میدونه که تا حالا حتی یه قرون پول حروم نبردم سر سفره خونوادم. به خدا که راستش رو گفتم.” از او خداحافظی می کنم و در چند قدمی که تا خانه راه می روم مدام به سخنان او می اندیشم. که حسن آقازاده واقعی است؛ آقازاده ای که حلال را حرام نکرده و در هیچ شرایطی خدا را فراموش نمی کند. هر چند لقب زباله گرد به او و یارانش داده اند ولی…

اخبار مرتبط


ارسال دیدگاه


تبلیغات